احساس خستگی
سلام
امروز صبح:
مامان من نمیخوام برم مهد.
بیا امروز هم بریم بعدش 3 روز تعطیلیم.
مامان میدونی چرا نمیخوام برم مهد؟
نه چرا؟
چونکه خسته ام.
با شنیدن این جمله ات و لحن مظلومانه ات خیلی دلم سوخت. خود منم اکثر روزها دوست ندارم از خونه بیرون برم 
کمی طول کشید تا راضی بشی بریم و یه اسباب بازی هم بردی که به دوستات نشون بدی.
دیروز ماموریت بودم. کار باباجون هم طول کشید و با روژین و مامانش برگشتی. کلی به هر دوتون خوش گذشته بود. ساعت 6 و نیم رسیدم خونه روژین و یک ساعتی هم اونجا موندیم و تا رسیدیم خونه خودمون باباجون هم رسید.
یا علی مدد
زبان
سلام
از مهرماه امسال در کلاس زبان مهد -تیچر سارا- شرکت میکنی. چند تا جمله و کلمه یاد گرفتی:
Hello-How are you?-I'm fine thank you and you? fine thanks. see you tomorrow. good bye.
what is your name? My name is ... . What is your last name? My last name is ... . How old are you? I'm five years old.
مامان مگه من five نیستم؟ تیچر سارا میگه من four ام!
I'm a boy. I'm a good/bad boy. I'm a happy/sad boy. I'm a thin/fat boy. I'm a tall/short boy.
مامان تیچر سارا میگه من short boy ام ولی من tall boy ام.
مامان من bad boy ام و sad boy ام.
May I drink water? May I go to the bathroom? May I take a tisse?
No problem.
...
یه سری فلش کارت phonics هم برای تکرار توی خونه داده بودن که همشون رو بلدی. روی جعبش تصویر مار snake هست و یه معضل اینه که چرا snake توی فلش کارتها موجود نیست.
دیروز بی مقدمه گفتی: It's OK. پرسیدم یعنی چی؟ گفتی یعنی دفعه آخرت باشه!!!!
مربی مهد مونا جون هست و کلی شعرای قشنگ یادتون داده. اگر فرصت بشه قصد دارم شعرا رو اینجا اضافه کنم.
آخر هفته ای که گذشت دایی علی برای خوندن معادلات دیفرانسیل اومده بود تهران و من بعد از سالها این درس رو خوندم. فهمیدم که همه چیز یادم رفته. خیلی از مطالبش شیرین بود. بعضی هم واقعا پیچیده.
یا علی مدد
paradox
سلام
برای اومدن مهمون آماده میشدیم و من داشتم دنبال چادر رنگیم میگشتم:
- یادم نمیاد چادرمو کجا گذاشتم.
- من یادم میاد.
- خوب کجا گذاشتم؟
- نمیدونم!!!!
- خودت گفتی یادم میاد
- نمیدونم ولی یادم میاد!!!!
سخت مشغول جابجایی اسباب بازیها با کامیونت بودی:
- مامان یه پلاستیک اینقدری میدی؟ (به کمک دستات ابعاد را نشون دادی)
- برای چی میخوای؟
- نمیدونم!!!!!!
- میخوای توش چی بذاری؟
- میخوام اسباب بازیامو بذارم توش.
یا علی مدد
مهربانم
سلام
پنجشنبه 12 آبان رفتیم عکاسی و عکس برای گذرنامه انداختیم که الان عکس پروفایل هست.
شب چهارشنبه 18 آبان تب داشتی و فرداش هر دو خانه نشین شدیم. جمعه دایی محمد اومد تهران و شنبه بردمت دکتر که کتاب تام و جری بخریم!!!!! (توی سالن انتظار کتاب کودکان هم میفروشن.) شربت آنتی بیوتیک و شربت سرماخوردگی کودکان و دیفن هیدرامین تجویز کرد. توی خونه پیش دایی موندی داروها رو بگی نگی خوردی و مقادیری وزن کم کردی و خدا رو شکر خوب شدی...
سه شنبه شب بهمراه دایی به سمت اراک حرکت کردیم. دایی محمد تا 18 آذر استراحت پزشکی داره. سربازی دایی مسعود در مرز بانه به سلامتی تموم شد و بعد از تسویه حساب روز جمعه برگشت خونه. دایی علی هم مشغول کار و درسشه...
دیشب برگشتیم خونه. یه شکلات کاکائویی باز کردی گفتی مامان بخور. گفتم چقدر مهربونی. گفتی از تو یاد گرفتم مهربون باشم!!!!! امروز بعد از 10 روز تعطیلی رفتی مهد.
یا علی مدد